روزها و سالهایی که نبودی... حتی اگر در شلوغ ترین روزهای ممکن باشی ، حتی اگر بزرگتر و بالغ تر بشی ؛ یه روزهایی هست که ذاتا در تو می ماند. مثل این روزها. مثل امشب . مثل زمان آینده صبح لعنتی . همیشه در چنین روزهایی حالمدگرگون است و تمرکزی ندارم. به آخرین حرف و سوالی که از من کردی دارم فکر می کنم. به آخرین نگاه خسته ات از بیماری. خسته بودی از سرفه های تمام نشدنی . خسته از دردهای ناتمامت. شانزده سال مگر زمان کمی ست برای فراموش کردن. برای عادت کردن به نبودنت. تو چه اثری گذاشتی که بعد این همه مدت نم
برچسب:
نویسنده: آرمان عباسیان
تاريخ: سه
شنبه
27 مرداد
1405 ساعت: 22:06